دیگر تنها نیستم
بر شانه ي من کبوتري ست که از دهان تو آب ميخورد
بر شانه ي من کبوتري ست که گلوي مرا تازه ميکند.
بر شانه ي من کبوتري ست باوقار و خوب
که با من از روشني سخن ميگويد
و از انسان که رب النوع همه ي خداهاست.
من با انسان در ابديتي پُرستاره گام ميزنم.
در ظلمت حقيقتي جنبشي کرد
در کوچه مردي بر خاک افتاد
در خانه زني گريست
در گاهواره کودکي لبخندي زد.
آدم ها هم تلاش حقيقت اند
آدم ها همزاد ابديت اند
من با ابديت بيگانه نيستم.
زنده گي از زير سنگچين ديوارهاي زندان بدي سرود ميخواند
در چشم عروسکهاي مسخ، شبچراغ گرايشي تابنده است
شهر من رقص کوچه هاي اش را بازمي يابد.
برچسب:
نویسنده: هستی زارعیپور
تاريخ: پنجشنبه
8 مهر
1395 ساعت: 2:17